باز در خواب سر زلف پری خواهم دید
باز در خواب سر زلف پری خواهم دید... نوشته ی قبلی رو پست موقت کرده بودم.... ولی چند هفته است خیلی درگیرم قلبم ی حس بدی رو پیدا کرده.... انگار برگشتم به اونروزها... به اون ساعتها.... که لحظه شماری می کردم برسی.. حرف بزنی... به اینکه یکبار گفتی شیش صبح پاشو.... و ..... خیلی بهم ریختم.... اگه این دنیا ت...
28 دی
امروز یاد اولین شبی افتادم ک بهت ابراز علاقه کردم و پیام شیش صبحت ک میپرسیدی بیدارم یا نه؟ و بعد از سالها یاد خیلی چیزها ک اولین و اخرین بود.. تباهش کردی همه چیز رو و زندگیم رو.
۹۲ تا ۹۸
نگرانی خیلی بد اینروزها بعد از گذشت ۶ سال بد نمیخام دوباره برگردم به روزای سخت
یاور همیشه مومن
بعد مدتها برگشتم به این شهر.. به خونه... دلم برای اتاقم وسایلم تنگ بود الان که دراز کشیدم و چشمم رو دوختم به سقف و محسن نامجو داره توو گوشم زمزمه میبینم چقدر این وزنه های سنگین چندین ساله توو وجودم هنوزم هست.. تغییر کردم اما مثل ی خوابه الان این لحظه این اتفاقات..
25 آذر
مستی هست در محبت، و هشیاری در مستی است. مرا آن نسیان نباشد در مستی... شمس_تبریزی
باز در خواب سر زلف پری خواهم دید...
نوشته ی قبلی رو پست موقت کرده بودم.... ولی چند هفته است خیلی درگیرم قلبم ی حس بدی رو پیدا کرده.... انگار برگشتم به اونروزها... به اون ساعتها.... که لحظه شماری می کردم برسی.. حرف بزنی... به اینکه یکبار گفتی شیش صبح پاشو.... و ..... خیلی بهم ریختم.... اگه این دنیا تموم شه و جای دیگه ای وجود نداشته باش...
رفیق روزهای دلتنگی..
ن سال ها که حس جوانم رقیق بود مضمون عاشقانۀ شعرم عمیق بود او در تمام گسترۀ زخم های من تمثیل آب ، وقت مهار حریق بود این زن - زنی که اینهمه با من غریبه است آن روزها چقدر برایم رفیق بود.... . عجیبه من هنوزم با اهنگ سکوت یگانه، الیشمس و دلم میخاد به اصفهات برگردم دلم میگیره مخصوصا ترانه ی هرک
نجات یافته....
شب از دست های تو ویران شد وقتی موهایت را سپردی به چپاول بادبادک ها... پ.ن: ... So Late, So Cold + نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 9:51 توسط .... |
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟…
«صدای راهپلهها » هاجر رزمپا همانطور که میشود آدمها را از روی ریخت و لباسشان و کتابها را از روی جلدشان قضاوت نصف و نیمهای کرد، میشود ساختمانها را هم از روی راهپلههایشان قضاوت کرد. نمای آپارتمانها هر شکلی که باشند، سنگی و آجری و شیشهای با هزارتا بزک دوزک تقلا میکنند خودشان را قرص و
So late....
رویاهایم جای دیگری می روند، سایه ام سوی دیگری مایل می شود... بعضی خیال ها از فرط واقعی بودن می شوند سایه ی آدم... پ.ن:… این وبلاگ مخاطبی ندارد. + نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:15 توسط .... |
rain and rain and rain again....
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد..... . . . . . . . . . . . . . . . . . . -فریدون مشیری- + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:59 توسط .... |
هیچ
کلاس پنجم بودم و از بس کتاب های ممنوعه خوانده بودم که احساس می کردم دانای کلم. "مردی که می خندد"" و ""بلندی های بادگیر"" را یواشکی خوانده بودم. یک "دایره المعارف مهرداد مهرین""هم داشتیم که هر روز زیر و رویش می کردم و فکر می کردم چیزی در این جهان نیست که من ندانم... شانزده ساله بودم که یک رمان قد
حماقت شکل های مختلفی دارد..
. .آخرين دوست من! وقتي گلويم را مي فشردي ارادتم به لبخندهايت بيشتر مي شد و هرچه مرا بيشتر مي كشيدي بيشتر كشيده مي شدم بيشتر مي شدم به اين دليل ترس داشتم از باران! و امتناع مي كردم از خداحافظي و در پيچ هاي تند اتوبوس ها در قلبم واژگون مي شدند تا از اجساد باقي مانده از من تنها همين مسافر باقي بماند ب
یک نفر در دوردست داشت ساز می زد....
می گفت:در یک ناآگاهی مطلق، همه چیز خاطره می شود: آن بارانی، آن کتاب... آن مجادله کوتاه و آن خنده ها که تا آمدیم به از ته دل بودن یا نبودنشان شک کنیم، گذشته بودند.... اما نمی دانست از هر به راهی که بوده نرفته است که بداند با دل شکسته از شب گریه گذشتن یعنی چه! پ.ن:ز آآنچه روزی در پی اش می رفتم اکنون م...
Yakamoz...
یک چیزهایی را با همه ی قشنگی شان باید مثل قاصدک فوت کنی که بروند و بعد هم هیچ وقت سراغشان را نگیری.....
... do not be afraid
همین روزها خواهم رفت و از این همه ترانه حتی یک خط ساده هم با خود نخواهم بُرد تو هم عاقل باش هرگز شکستن آینه را به هر خشت خامی نگو!....