.آخرين دوست من!
وقتي گلويم را مي فشردي ارادتم به لبخندهايت بيشتر مي شد و هرچه مرا بيشتر مي كشيدي بيشتر كشيده مي شدم بيشتر مي شدم به اين دليل ترس داشتم از باران! و امتناع مي كردم از خداحافظي و در پيچ هاي تند اتوبوس ها در قلبم واژگون مي شدند تا از اجساد باقي مانده از من تنها همين مسافر باقي بماند با تپش هاي نامنظم اش و تحريرهايم خارج شوند از ريل بي آنكه خواسته باشم چيزي بگويم اميدواري ام بيهوده است و در ضبط صوت زني مرده آواز مي خواند بي آنكه خواسته باشد آوازي بخواند
#حسین_صفا
...
ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 60