تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟…

خرید بک لینک

«صدای راهپلهها »

هاجر رزمپا

همانطور که میشود آدمها را از روی ریخت و لباسشان و کتابها را از روی جلدشان قضاوت نصف و نیمهای کرد، میشود ساختمانها را هم از روی راهپلههایشان قضاوت کرد. نمای آپارتمانها هر شکلی که باشند، سنگی و آجری و شیشهای با هزارتا بزک دوزک تقلا میکنند خودشان را قرص و سرحال و شاداب نشان بدهند ولی راهپلهها مثل بچههای تخس سادهلوحی که توی مهمانیها آبروداری نمیکنند و دست پدرمادرها را رو میکنند همه چیز را لو میدهند.

راهپلهها صاحبانشان را رسوا میکنند. بوی برنج دم کشیده و روغن سوخته را از این طبقه به آن طبقه دست به دست میدهند و معلوم میکنند که ساکنین کدام واحد دارند کتلت و بادمجان سرخ میکنند و غذای کدام واحد ته گرفته است. راهپلهها میتوانند آدم را گرسنه کنند.

وقتی از پلهها بالا و پایین میروید اگر گوش تیز کنید صدای خانهها را میشنوید. صدای ترانههای شاد و آوازهای کودکانه یعنی توی خانه بچهای هست، صدای «دکتر سلام» و «به خانه برمیگردیم» یعنی یحتمل ساکنین این خانه بازنشسته و فارغبالاند، همینطور صدای اخبار و سریال و هرآهنگ و نوایی که توی راهپله میآید هر یک به طریقی اهل آن خانه را معرفی میکنند. پلهها صدای بگومگوهای لهجهدار را توی پاگرد منتشر میکنند. میتوانید بفهمید طرف دعوا دارد ترکی داد میکشد یا بختیاری است. راهپلهها گوشهای آدم را تیز میکنند.

هیچکس توی چهاردیواری خودش نقاب فرهیختگی و آدابمعاشرتدانی نمیزند، ادا و اصولها مال توی خیابان و جلوی چشمها است. پلهها این پنهانکاریها و دوروییهای ظریف را هم برنمیتابند. دست میگذارند روی نقطه ضعف ساکنین؛ با زبان بیزبانی میگویند که ساکنین این خانه کفشهایشان را پشت در جا میگذارند، این واحد گلهای مصنوعی زشت خاک گرفته پشت درشان آویزان میکنند و آن یکی زبالههای تر و خشک را تفکیک نکرده، بی احتیاطاند و راهرو را به گند میکشند.

راهپلهها ملاحظهی هیچکس را نمیکنند. همه را لو میدهند.

آسانسورها اینطوری نیستند. آنها رازداران دهاندوختهای هستند که نم پس نمیدهند. انگار عهد بستهاند که به ساکنین ساختمانهای بالابلند وفادار بمانند و هیچ چیز را برملا نکنند. میگویند: بپر بالا سوار شو، تا برسیم خودت را توی آینه نگاه کن و هیچی نپرس. آسانسورها وسوسهي سرک کشیدن را ناکام میگذارند، ابرو در هم میکشند و میگویند: «انلی گاد کن جاج می».

پلهها بیخیال و راحتاند مثل مسافری که توی مترو بغل دستمان مینشیند، ندیده و نشناخته توی چند دقیقه ریز و درشت زندگیاش را برایمان تعریف میکند. ولی آسانسورها محتاط و زیرکاند. به هیچ مسافری اعتماد نمیکنند، سفرهي دلشان را توی هیچ طبقهای برای کسی باز نمیکنند. بی حرف میروند بالا بی حرف برمیگردند پایین.

همشهری جوان-هاجر رزم پا/ شماره ۵۹۱

پ.ن: دنبال عطر زنی می گردم که همه اشیای جهان در کیفش جا می شوند....

پ.ن ۲:محبوب زیبا از طاهر قریشی را بشنوید بارها.....

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 17:32 توسط .... |
طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

صفحه بندی