کلاس پنجم بودم و از بس کتاب های ممنوعه خوانده بودم که احساس می کردم دانای کلم. "مردی که می خندد"" و ""بلندی های بادگیر"" را یواشکی خوانده بودم. یک "دایره المعارف مهرداد مهرین""هم داشتیم که هر روز زیر و رویش می کردم و فکر می کردم چیزی در این جهان نیست که من ندانم...
شانزده ساله بودم که یک رمان قدیمی اجتماعی پیدا کرده بودم که اسمش یادم نیست ولی فضای تلخ و سیاهی داشت. از این رما های اجتماعی دهه سی. من شاگرد ساده ای بودم که دنیای نوجوانی ام با نام های بزرگی گره خورده بود...
""امشب ب…ه خوابت سر می زنم/ با شال سرخ و
صبح
کبوتری را
از ایوان خانه ات پیدا می کنی
که هزار سال پیش مرده است...""
دیروز وقتی از ساعتها قدم زدن در خیابان به خانه برگشتم، دیگر آن دانای کل نبودم و نام های بزرگی در زندگی ام نبود... می دانستم چیزی را که نمی دانم در جایی که یادم نیست جا گذاشته ام... انگار دیگر این من نبودم... کاش پایان این قصه را اینطور نمی نوشتند...
پ.ن:…… … …
ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 49