شاید دیر شود! به هر دلیل ندانمی! شاید، همین حالا که یادش در تو می وزد، دارد دیر می شود...
از کجا معلوم شاید قرار خدا به بردن آدم هاییست که زیادی دلواپسشان می شویم! شاید خدا دارد نگرانی ها را کم می کند!
اما سهم ما چیست؟
شاید پرسیدن ها، دیدن ها و دوست داشتن ها،
شاید ما باید خیال خدا را راحت کنیم که جایی برای نگرانی نیست...
ما اینجا حواسمان به هم هست! تو سایه کن تا ما در آن نفسی تازه کنیم...
نمیدانم شاید!!! الهی نگران کسی نشوی، نشوم، نشویم!
+ خیال نگاهت هنوز با من هست.... آینه ات را مقابل آینه ام قرار بده تا ابدیتی بسازیم... چقدر همان نگاه... دو چشم و یکبار دیدن به کل نفس کشیدنهایم... روزهایم... زندگی ام می ارزید... همان نگاهی که آشفته بود همان نیکمت... همان صندلی و همان سوالی که جوابش را با یک سر تکان دادن می دادی... همان بدی که می گفتی و ... تو دیگر نیستی که بیایی و اینها را خاطره کنی... اما... همیشه کسی هست که بیشتر عاشق باشد... و همیشه ... حیف است این خاطرات و آن نگاه به هدر برود... می دانی که؟
گاهی کسی که می آید برای همیشه می ماند... کنج دلت... جایی که هیچوقت هیچکس نمی تواند سراغش را بگیرد و آنقدر حتی همان خیال یک نگاه حالت را خوب می کند که دوست داری تا صبح بنشینی و لبخند بزنی و بگویی ای کسی که همیشه بزرگ هستی که خدا را کاش می توانستم همیشه در تو ببینم زندگی یک لحظه است و باقی چیزی نیست جز آآآآآدت...
طبقه ی چهارم که باشی .......
ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 61