
بعد مدتها برگشتم به این شهر.. به خونه... دلم برای اتاقم وسایلم تنگ بود الان که دراز کشیدم و چشمم رو دوختم به سقف و محسن نامجو داره توو گوشم زمزمه میبینم چقدر این وزنه های سنگین چندین ساله توو وجودم هنوزم هست.. تغییر کردم اما مثل ی خوابه الان این لحظه این اتفاقات..xa0...
ادامه مطلب
نوشته ی قبلی رو پست موقت کرده بودم.... ولی چند هفته است خیلی درگیرم قلبم ی حس بدی رو پیدا کرده.... انگار برگشتم به اونروزها... به اون ساعتها.... که لحظه شماری می کردم برسی.. حرف بزنی... به اینکه یکبار گفتی شیش صبح پاشو.... و ..... خیلی بهم ریختم.... اگه این دنیا تموم شه و جای دیگه ای وجود نداشته باشه چی؟ ... تموم شده یعنی؟ ... احمقم من......
ادامه مطلب
xa0 ن سال ها که حس جوانم رقیق بودxa0 مضمون عاشقانۀ شعرم عمیق بودxa0 او در تمام گسترۀ زخم های منxa0 تمثیل آب ، وقت مهار حریق بودxa0 این زن - زنی که اینهمه با من غریبه استxa0 آن روزها چقدر برایم رفیق بود.... . عجیبه من هنوزم با اهنگ سکوت یگانه، الیشمس و دلم میخاد به اصفهات برگردم دلم میگیره مخصوصا ترانه ی هرک...
ادامه مطلب
xa0 «صدای راهپلهها » هاجر رزمپا همانطور که میشود آدمها را از روی ریخت و لباسشان و کتابها را از روی جلدشان قضاوت نصف و نیمهای کرد، میشود ساختمانها را هم از روی راهپلههایشان قضاوت کرد. نمای آپارتمانها هر شکلی که باشند، سنگی و آجری و شیشهای با هزارتا بزک دوزک تقلا میکنند خودشان را قرص و...
ادامه مطلب
xa0 xa0 به راستی صلت کدام قصیده ایxa0ای غزل؟! xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 می گفت:در یک ناآگاهی مطلق، همه چیز خاطره می شود: آن بارانی، آن کتاب... آن مجادله کوتاه و آن خنده ها که تا آمدیم به از ته دل بودن یا نبودنشان شک کنیم، گذشته بودند.... اما نمی دانست از هر به راهی که بوده نرفته است که بداند با دل شکسته از شب گریه گذشتن یعنی چه! xa0 xa0 xa0 پ.ن:ز آآنچه روزی در پی اش می رفتمxa0 اکنون می گریزمxa0 من بدان حالت رسیده ستم که با خود می ستیزم.... xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 مرا هزار امید هست و هر هزار تویی... xa0 xa0 پ.ن: گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست... xa0 xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 یک روز هم حتما کسی برایمان از اندوه بار بودن فتوحات خواهد گفت، از کلماتی که نزدیکی نمی آورد، از زیبایی که تنهاترمان می کند. یک وقتی هم لاجرم خواهیم فهمید سرشت سوگناک زندگی، چگونه بلند پروازی ما را، با تحمیل تنهایی در شادمانی و اندوه، پاسخ خواهد گفت. یکه ماندنی ناگریز، شبیه پرومته ای در زنجیر.... xa0 .. xa0 xa0+ پرواز را سپردم به خاطر تو، من هنوز درگیر یک آوازم.... ++ غم باران/ میثم مروستی.. xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 شاید دیر شود! به هر دلیل ندانمی! شاید، همین حالا که یادش در تو می وزد، دارد دیر می شود... از کجا معلوم شاید قرار خدا به بردن آدم هاییست که زیادی دلواپسشان می شویم! شاید خدا دارد نگرانی ها را کم می کند! اما سهم ما چیست؟ شاید پرسیدن ها، دیدن ها و دوست داشتن ها، شاید ما باید خیال خدا را راحت کنیم که جایی برای نگرانی نیست... ما اینجا حواسمان به هم هست! تو سایه کن تا ما در آن نفسی تازه کنیم... نمیدانم شاید!!! الهی نگران کسی نشوی، نشوم، نشویم! xa0 xa0 xa0 + خیال نگاهت هنوز با من هست.... آینه ات را...
ادامه مطلب
xa0 امر قدسی همیشه در فاصله ی میان دو انسان متجلی می شود.... xa0 "آرش نراقی/ در کتابی درباره مولانا" xa0 پ.ن1: آزمون و خطا شانه های آدمی را سنگین می کند... چقدر این آهنگ را دوست دارم... Yakamoz/ahmet kaya پ.ن 2: برای چه باید پشیمان بود؟ برای همه آنچه از دست رفته است؟ یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟ یا برای قصه ای که در پایانش رسیدیم و هیچکس درباره ی آغازش سخنی نگفت؟ برای تو؟ xa0 -نادر ابراهیمی- xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب