
xa0 می گفت:در یک ناآگاهی مطلق، همه چیز خاطره می شود: آن بارانی، آن کتاب... آن مجادله کوتاه و آن خنده ها که تا آمدیم به از ته دل بودن یا نبودنشان شک کنیم، گذشته بودند.... اما نمی دانست از هر به راهی که بوده نرفته است که بداند با دل شکسته از شب گریه گذشتن یعنی چه! xa0 xa0 xa0 پ.ن:ز آآنچه روزی در پی اش می رفتمxa0 اکنون می گریزمxa0 من بدان حالت رسیده ستم که با خود می ستیزم.... xa0 xa0...
ادامه مطلب